ذبيح الله صفا
861
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
خاك بر سر باد و آتش در جگر گر بعد ازين * اينچنين جرأت نمايد نفس شيطانسار من من كيم آن موى كورا حلقه سازد قطره آب * شاهد اين حال شد اشك و تنِ بيمار من كمترم ز آن مور كورا سايه نَبْوَد بر زمين * نيست را هستى بود در مَعْرَضِ آثار من بادپيما خاكِ بىآبى بُدَم گردِ جهان * بر دَرِ سلطان فروغى يافت كار و بار من تاكه گشتم بر دَرِ حُكمش چو خاتم حلقه پشت * چون نگين زرّين بشد بام و در و ديوار من * * تا تنگهاى لعل شد بر تختِ مينا ريخته * بر روى روز از زلف شب مُشك است هرجا ريخته در كام ديو هفتسر بين لعبتان سيمبر * خاك سيه زين غم نگر بر فرق دنيا ريخته مَه در نَسيجِ يك شبه بزّاز سيمابى كله « 1 » * يك زرد فُوطه تَه بتَه هنگامِ سودا ريخته اين چنگ بين مصبوغ دَف از بيتِ مُطرب در شَرَف * بل ماهييى دان كز صدف گوهر بر اعضا ريخته « 2 » موىِ سَرِ غولست شب يا مُوىِ مَرْغولست شب * بَل مُشكِ محلولست شب بر دشت و صحرا ريخته شب زنگيى سيمين سرش بَچْگانِ رومى در برش * وز زعفرانى معجرش شد آبِ ديبا ريخته اطفال بين زرّين سَلَب در مَهدِ مينا خشك لب * وز مهرشان پستان شب شيرِ مُصَفّا ريخته
--> ( 1 ) - بزاز سيمابى كله : كنايه از آفتابست . ( 2 ) - مقصود از چنگ هلال ، و از دف آفتاب ، و از بيت مطرب خانهء زهره است ، و شرف مقابل هبوط و مقصود درينجا موقعى است كه آفتاب در برج ميزان باشد كه زمان اعتدال خريفى است . در نسخ بجاى « مصبوغ » « مصنوع » هم ديده شده ، فتأمل .